حالتون خوبه؟
من که خیلی خوبم.
اول اینکه خیلی خوشحالم که شیما جونم جمعه میاد.

می خوام امروز خاطره بنویسم.
از اول سال (مهر ماه)قرار بود از طرف کانون بریم اردو
رئیس موسسه (آقای ارسنجانی) گفت میریم مشهد
بعد تصمیم گرفت بریم کیش
پشیمون شد گفت میریم بندرعباس
بعد گفت یزد بهتره
خلاصه...
گفت میریم فیجان!
گفتیم فیجان ؟!یا فنجان؟!
فیجان در ارسنجان هست.
اعلامیه زدن که شنبه ۲۵/۱۲/۸۶ میریم فیجان
شنبه شد...
اردوهای کانون خیلی خوبه من هم یه کاست آهنگ پر کردم و بردم
ساعت ۳۰/۵ صبح باید می رفتیم کانون من یه ربع به ۶ رسیدم هیچ کس
نبود
وارد مؤسسه که شدم دیدم همه نشستن خیلی خوشحال شدم.
ساعت ۶ بود که آقای ارسنجانی٬خانم ابراهیمی(همسر آقای ارسنجانی)٬
دخترشون کوثر که یه سال از من کوچکتره و تو یه مدرسه هستیم و
پسرشون کمال اومدن بعد هم با کوثر رفتیم ضبط مؤسسه رو برداشتیم.
همون موقع مینی بوس هم اومد دنبالمون
سوار شدیم که بریم
از اساتید هم آقای بازیاری٬خانوم پاکدامن و چند نفر دیگه که استاد
نوجوانان هستند اومده بودند.
تو راه چند تا باتری برای ضبط خریدیم و آهنگ گذاشتم(کاست خودم کسی
کاست نیاورده بود)
اولین آهنگ فدای سرت بود.
آقای بازیاری و آقای ارسنجانی می گفتند:غصه نخور خاک تو سرت
بعدی شیطونک (افشین)بود.
آقای ارسنجانی به من خندید و گفت:شیوا ۲ سال پیش هم که تهران رفتیم
همین نوار باهات بود.اینا چیه قدیمی شده!
آقای بازیاری یه کش پرت کرد طرف آقای ارسنجانی
خلاصه هر چیزی دستشون اومد واسه هم پرت کردند
آقای بازیاری یه شیشه آب یخ زده برداشت و گفت:سید(آقای ارسنجانی)اگه
با این بزنم تو سرت ضربه مغزی می شی باید برگردیم.
چند دقیقه بعد بچه ها از آخر مینی بوس واسه آقای بازیاری چیزی پرت می
کردند آقای بازیاری هم همین طور.(۲ تا صندلی از من جلوتر نشسته بود)
من هم وقتی همه ساکت بودن از فرصت استفاده کردم و دستمال کاغذی
مچاله کردم و براش انداختم.
آقای بازیاری فکر کرد بچه های آخر مینی بوس هستند.
بعدشم یه سیب خوردم و آخرش پرت کردم طرف آقای بازیاری سیبه تو
سرش پخش شد.نمی خواستم این جور بشه
فقط می خواستم یه چیزی
این خوب بود که نفهمید منم.
سرمو کردم پایین که دستمال کاغذی از تو کیفم بردارم٬سرمو که بالا آوردم
عصای آقای بازیاری رو دیدم فهمیده بود منم با عصا حمله کرده بود منم با
کیفم دفاع می کردم.
به من گفت:بذار برسیم فیجان..
آقای بازیاری۱ ماه پیش مالزی بود می خواست بهمون سوغات اونجا بده به
هممون دفترچه پاپکو داد می گفت از اونجا خریده.ما هم گفتیم:آره جون
خودت!
رفتیم کنار رود کر٬ بند امیر هم دیدیم.
کمال می ترسید بیاد!
آقای ارسنجانی گفت اینجا روستای قوام آباد هست که توی فیلم اغما از اینجا
فیلمبرداری کردند.ما هم گفتیم بریم سر قبر الیاس!
سوار مینی بوس شدیم.وااااااااااااااااااای
یه گردنه هایی داشت!
مردیم از ترس.
بالاخره رسیدیم به فیجان.یه استخر بزرگ آب قورباغه ای داشت
آقای بازیاری به استخر اشاره می کرد و می گفت:دستمال کاغذی میندازی؟!
رفتیم نشستیم.لادن(یکی از دوستام)خیلی دستشویی داشت اونجا هم
دستشویی پیدا نمی شد.لادن می گفت: شیوا بیا با هم بریم تو مینی بوس
اونجا بهتر می تونم جلو خودمو بگیرم!
به کوثر گفتم:لادن داره میمیره از بابات بپرس دستشویی کجاست؟
آقای ارسنجانی هم رفت دستشویی یابی.(این شغل جدیدش بود!)
دستشویی خیلی دور بود ۵ فرسخ دورتر از ما.من و کوثر با لادن رفتیم
دستشویی. از دستشویی که بیرون اومد خیلی خوشحال بود.راحت شده بود.
برگشتیم پیش بقیه.آقای بازیاری گفت:خانم ...(فامیلیم)برو چوب بیار اگه می
خوای آب قورباغه روت نریزم .من هم با کوثر رفتیم یه چوب شاخ
گوزنی بردیم.
آتش (شاهینی) روشن کردند.ما هم با چوب گوزنیمون مدل شاهینیشو خراب
کردیم.
آقای بازیاری و کمال چوبا رو جابه جا می کردند و دودش می خورد تو
ناهار خوردیم.بعد هم رفتیم گشتیم.بعد هم سوار مینی بوس شدیم که
برگردیم.همه سوار شدیم و مینی بوس حرکت کرد.

آقای بازیاری هیچی نمی گفت.(من پشت سرش نشسته بودم لادن و کوثر هم رو به روش)
hands free گذاشته بود تو گوشش و هیچی نمی گفت.لادن به من گفت
داره گریه می کنه.داشت گریه می کرد اما نمی دونم چرا.
خیلی ناراحت شدم.خیلی تنهاست جز دوستاش تو ایران کسی رو نداره.
حالم گرفته شد.آقای ارسنجانی تو گوشش چیزی گفت.
بعد از چند دقیقه دیدیم نه آقای بازیاری حالش خوب شد حرف می زد.خیلی خوشحال شدم 
حوصلم سر رفته بود.
بعد هم مینی بوس ایستاد و آقای بازیاری برای
تک تکمون ماهی گلی خرید.بعد هم واسه همشون اسم گذاشت.اسم ماهی
من مایکل اون هست.
آهنگ گذاشتیم.مینی بوس هم رقص نور گذاشت.(مینی بوسه خیلییییییی با
کلاس بود!)
به گردنه که رسیدیم آقای ارسنجانی گفت:آقای راننده نگه دار!هممون تعجب
کردیم گفت:کمال قر تو کمرش گیر کرده گفته سر گردنه پیاده میشم
اومد
وسط برقصه خجالت کشید نشست.(بچه نیستا سوم دبیرستانه)
آقای بازیاری وآقای ارسنجانی مسخرش می کردن و می گفتن:
کمال کمالو کمالو کمال گتو کمالو
ما هم دست می زدیم و بهش می خندیدیم.آقای بازیاری هم عکس بچگی
کمال رو به ما نشون داد و ما خندیدیم.
رسیدیم کانون زنگ زدم بابا اومد دنبالم
.بعدم رفتیم خونه.
خیلی خوش گذشت.

(اون کوثره خواهرم نیست.این کوثره که وبلاگ داره
خواهرمه)

فردا چهارشنبه سوری هست.

پی اختلاف نظر در مورد اینکه شب چهارشنبه سوری 22 است یا 29. روز 22 اسفند یوم الشک
و از 22 تا 29 اسفند هفته ی وحشت اعلام شد.

تام کروز ، نيکلاس کيج ، جنيفر لوپز ، رابرت دنيرو ، ياني ، ديوويد کاپرفيلد ، آنتوني رابيز ، خود
من و بقيه ي ستارگان جهان ازت خواهش ميکنيم چهارشنبه سوري مواظب خودت باشي!

نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه 27 اسفند1386 ساعت 13:40 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام به شما دوستان گلم.من شیوا 13ساله هستم. .به قلب مهربون من خوش آمدید.منتظر نظرات شما هستم...
این وبلاگ در 29 آذر 1386 ساخته شده.من سعی می کنم در این وبلاگ خاطرات و مطالب زیبایی بنویسم...
منوی اصلی
دوستان مهربون من
دفترچه خاطرات من
طراح قالب
POWERED BY